در انــتظــار هیــچ کــس نــیســتم اما هــنوز وقــتی نــویز مــوبایل روی اسپــیکر مــی افتد دلــم می لرزد شــاید تـو بــاشی.....!
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی ؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده![]()
دوستت دارم شیما جانم ...
برچسب:
نویسنده: رضا